آردین و آویناآردین و آوینا، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

پسری مقدس و پاک همنام محمد(ص) و دختری پاک و مطهر همنام فاطمه(س)

بابا چرا نیومدی؟

این روزها رابطه من و بچه ها عمیق تر شده است از تمرینهای من و آردین باعث پیشرفت اون شده است و در حرف زدن پیشرفت ملموسی داشته است.😘 از طرف دیگر رابطه عاشقانه پدر دختری باعث شده است آوینا انتظار داشته باشد که هر روز فقط من بیام دنبالش. امروز هم دیدم آوینا ناراحت است و گفتم چیه دخترم،گفت من با تو قهرم !!! گفتم: چرا دخترم!؟؟؟ گفت: تو نیومدی!؟ آخر من امروز کله خروس خون رفتم سر کار! و شب هم ساعت ۷ شب رسیدم خونه!   ...
14 مهر 1398

اذان گویی وسینه زنی آردین و وقتی باباحاجی تو ذهن آوینا نقش بسته است

این روزها وقتی اذان پخش می کند آردین هم اذان می خواند ،به سبک همون خواننده اذان!  اما وقتی نوحه پخش می شود در هر جایی سینه می زند! اما باباحاجی( پدر بزرگ مادرشون) تو ذهن آوینا نقش بسته است،باباحاجی رو شخصیتی با خصوصیت حشمت فردوس می دونه، که همه از او حساب می برند!   ...
13 مهر 1398

اسکوتر و جورچین بازی این روزهای آردینآوینا،بشقاب جدید بچه ها

این روزها شبها که می آیم خونه بچه ها منو به بازی می گیرند،بازی های این روزهای من و بچه ها جورچین حیوانات ،میوه ها و همچنین بازی اسکوتر است که البته در بعضی وقتها بین بچه ها دعوی میشه! دیروز هم که خرید رفتیم برای آوینا بشقاب هلو کیتی خریدم! و برای آردین بشقاب انگری برد!   ...
13 مهر 1398

خرید یک روز تعطیل آردینآوینایی

امروز روز تعطیل بود و من و بچه ها باید می رفتیم خرید،که برای هر فردی نگهداری از بچه ها یه کار مشکل است،چون هم باید انتخاب کنی هم باید مواظب شیطانی آردین باشی هم آوینا رو مراقب باشی،امروز البته آوینا خیلی کمک کرد  چون حتی تو برخی از مواقع دست آردین رو گرفت تا از خیابون رد شدیم،آخرش هم کباب گرفتیم و اومدیم خونه.این قدر بازار و تره بار رو زیر و رو کردیم که آردین و آوینا خسته نشستند.   ...
12 مهر 1398

صداهای غاز قلنج آردینآوینایی

امروز رفته بودیم خونه مادربزرگ بچه ها و شیطنت آردیناآوینایی از نوع جالب خودش ادامه داشت! اولش آردین بغل پدربزرگش نشست و شکم آردین رو فشار می داد و ول می کرد آردین هم جیغ می زد و صدای خاص از خودش ( غاز قلنج) در می کرد! آوینا هم از این وضعیت خوشش اومد و نگاه می کرد و می خندید! بعد بابا آوینا را گرفت و این خرکت را با آوینا انجام می داد و نهایتاً آردین هم می خواست سوار بابا بشه اما آوینا می گفت تو برو با وسیله خودت بازی کن بابا مال منه! اما نهایتاً هر دوشونو راضی کردم و من شدم ماشین بچه ها!   ...
11 مهر 1398

چلو مرغ سه نفره در روزی که بابا دیر رسید

من امروز دیر از سر کار رسیدم به همین علت سرویس مدرسه بچه ها رو برد خونه مامان بزرگش آوینا از این موضوع ناراحت شد و بهونه ما رو می گرفت!! وقتی هم رسیدم به بچه ها آوینا از دست من ناراحت بود و همش می گفت بابا چرا دیر اومدی!؟ من از اون معذرت خواهی کردم و چند دقیقه نازش رو خریدم و بعد از یه مدت با من آشتی کرد! اما فهمیدم که بچه‌ها گشنشون به همین علت براشون چلو مرغ خریدم و سه نفره ریختیم رو مرغ و یه لقمه چپش کردیم!   ...
10 مهر 1398

بوسه های یک سردار بر گونه های سردار سلیمانی

پدر بزرگ آردین به آردین می که سردار سلیمانی چون توانایی داره یه لشکر رو حریف باشه و به هم بریزشون،امروز تلویزیون سردار سلیمانی رو نشون می داد ،آردین هم انگار قبله گاه خودش رو دیده بود بوسه های عاشقانه بر تلویزیون نقش بست،تا ارادت خودش رو به سردار سلیمانی نشون بده.... این یک قاب تصویر بود از دو سردار!   ...
9 مهر 1398