آردین و آویناآردین و آوینا، تا این لحظه: 5 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

پسری مقدس و پاک همنام محمد(ص) و دختری پاک و مطهر همنام فاطمه(س)

خوانندگی پدر بزرگ و عمو زنجیر باف خانوادگی

در ادامه برنامه های محله بناییه پدربزرگ آهنگ خوانی و لب خوانی با آهنگ ها رو انجام داد که مورد استقبال دو قلوها قرار گرفت.همچنین توسط پدر بزرگ و عمو محمد و پدر و بچه ها بازی های ما گلیم ما سمبلیم و عمو زنجیر باف با صداهای 🐕 و 🐄 و 🐓 و 🦆 مورد اجرا قرار گرفت.   ...
25 آبان 1398

آردین نقاش باشی!

چند وقت است آردین به نقاشی علاقه پیدا کرده است و خطوط را در کاغذ رسم می کند. این یعنی پیشرفت،چون قبلاً آردین حتی یک جایی آرام نمی نشست! اما آوینا هم دیگه فقط شکل آدم نمی کشه ! بلکه عکس های محتوایی از خورشید و گیاه و خانه هم می کشد!   ...
23 آبان 1398

آوینا پا باند پیچی!

امروز آوینا اومد و گفت پای من درد می کنه و باید ببندیمش و ما هم گفتیم آوینا خانوم بیا باند پیچی کنیم و الکی پایش را باند پیچی کردیم!   ...
22 آبان 1398

قرآن گریه می کند!

آوینا آیه قرآن ان یکاد... رو تمیز می کرد گفتم آوینا قرآن رو خیس کردی! گفت من که خیس نمی کنم ،دارم تمیز می کنم، قرآن دار ه گریه می کند!   ...
21 آبان 1398

دختری به نام آوینا

چند روز پیش آوینا یه فیلم که در اون به طرز زیبایی می خوند رو برای یکی از همکارهای خانوم من فرستاد! دیدم همکار من داره قرقون صدقه آوینا تو واتس آپ داره میره! من هم با اون خانوم رودربایستی داشتم از خجالت آب 😲شدم!😖 دیروز که رفتم تو شرکتی که اون خانوم بود گفت خیلی آوینا رو دوست داره و آوینا چون دوستش دارم این رو برایم فرستاد! هروقت دلم می گیره و خسته ام شعری که آوینا خونده رو گوش می دهم خستگیم در می ره!   ...
20 آبان 1398

پردیس گردی و قرمه سبزی وحلیم خوشمزه

دیروز یه کیک از پردیس گرفتیم و رفتیم خونه خاله شهدخت،تو راه آردین با موبایل خراب من از ما فیلم می گرفت تو خانه خاله شاهدخت دو قلو ها بازی کردند،کلم پلوی شیرازی خاله شاهدخت رو خوردند ،کیک بازی کردند و نهایتاً سر ماشین با دوستشون کارن دعوی کردند! تا شب رفتیم کار درمانی و برگشتنی قرمه سبزی بغل خونمون گرفتیم که بچه ها دوست داشتند و صبح هم بابا برای بچه ها حلیم خوشمزه و شکلات‌های دوست داشتنی بچه ها رو گرفت.   ...
17 آبان 1398

گردش و خرید یک روز تعطیل

امروز بچه ها رو خواستم ببرم بیرون ،آوینا گفت من مقنعه خودم رو می خواهم من گفتم شال خودت رو بپوش ،اون هم قبول کرد و شال هم که خیلی بهش می اومد رو پوشید و با هم رفتیم بیرون! آوینا گلها براش خیلی جذابیت داشت و اونها را نوازش می کرد و بو می کرد و آردین ماشین خودش را همراه آورد!   ...
15 آبان 1398